چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۵ - ۰۹:۵۹
نظرات: ۱
۰
-
[روزبه کردونی] ایرانی که نظرسنجی‌ها نشان نمی‌دهند

بعد از هر حادثه‌ای در ایران، معمولاً پیش از آنکه دستگاه‌های رسمی به همه‌جا برسند، کسانی پیدا می‌شوند که کاری می‌کنند.

یکی خانه‌اش را باز می‌کند، پزشکی داوطلب می‌شود، عده‌ای کمک جمع می‌کنند، خبرنگاری راه می‌افتد تا آنچه دیده روایت کند. گروهی محلی مسئولیت بخشی از کار را بر عهده می‌گیرد. چند روز بعد، همین آدم‌ها ممکن است در یک نظرسنجی از بی‌اعتمادی، نارضایتی و نگرانی‌شان نسبت به آینده بگویند.

کدام تصویر واقعی است؟ هر دو.هم آن ایرانی که خسته و ناراضی و نگران است و هم آن ایرانی که در لحظه نیاز به کمک دیگری می‌رود، برای شهرش کاری می‌کند و در برابر خطر، نسبت خود را با این سرزمین دوباره به یاد می‌آورد. خطا از جایی آغاز می‌شود که یکی از این دو تصویر را به سود دیگری حذف کنیم.

نظرسنجی برای شناخت جامعه لازم است. جامعه‌ای که صدای مردمش را نشنود، تغییر نگاه نسل‌ها را نبیند و به کاهش اعتماد و گسترش ناامیدی حساس نباشد، دیر یا زود غافلگیر خواهد شد. حکمرانی پیش از هر چیز به نوعی «طب جامعه» نیاز دارد؛ باید نبض جامعه را گرفت، دردهایش را شناخت و نشانه‌هایی را دید که شاید هنوز به بحران تبدیل نشده باشند.

نظرسنجی یکی از ابزارهای همین شناخت است. به ما می‌گوید مردم در یک زمان معین درباره اقتصاد، سیاست، آینده و نهادها چگونه فکر می‌کنند. بی‌اعتنایی به این داده‌ها و جایگزین‌کردنشان با گزارش‌های اداری و تصویرهای مطلوب، دفاع از ایران نیست؛ محروم‌کردن کشور از امکان شناخت خویش است.

اما نظرسنجی همه جامعه نیست. آنچه مردم در پاسخ به یک پرسش می‌گویند، بخشی از واقعیت است، نه تمام آن. زندگی اجتماعی در فاصله میان گفته‌ها، رفتارها، خاطره‌ها و موقعیت‌ها جریان دارد. انسانی که امروز از وضع کشور ناراضی است، ممکن است فردا در برابر یک تجاوز خارجی از سرزمینش دفاع کند و پس از رفع خطر، دوباره همان مطالبات و اعتراض‌های قبلی را پیش بکشد.

این رفتار متناقض نیست؛ جامعه چندلایه است.نارضایتی از حکومت الزاماً به معنای بریدن از ایران نیست؛ همان‌طور که دفاع از ایران هم به معنای تأیید همه سیاست‌های حکومت نیست. ملت، دولت و حکومت یکی نیستند. ممکن است کسی به یک دولت اعتماد نداشته باشد، با بسیاری از سیاست‌های حکومت مخالف باشد و در همان حال، ایران را خانه خود بداند.

برای فهم چنین جامعه‌ای، عدد لازم است، اما کافی نیست. کلیفورد گیرتز، انسان‌شناس معاصر، از «توصیف ضخیم» سخن می‌گفت؛ یعنی رفتار آدم‌ها را باید در متن زندگی، فرهنگ و تجربه‌شان فهمید. یک رفتار، وقتی از زمینه‌اش جدا شود، ممکن است معنایی کاملاً متفاوت پیدا کند. جامعه را باید اندازه گرفت، اما همزمان باید زبان، خاطره، نشانه‌ها و زندگی روزمره‌اش را نیز خواند. 

اگر از این زاویه به ایران نگاه کنیم، حیات جامعه فقط در دولت و دستگاه اداری جریان ندارد. زیر پوست شهرها، شبکه بزرگی از رابطه‌ها و کنش‌های مدنی زنده است: انجمن‌هایی که برای حفظ یک بنای تاریخی تلاش می‌کنند؛ خیرانی که مدرسه، درمانگاه یا فضای فرهنگی می‌سازند؛ گروه‌هایی که هنگام سیل و زلزله به میدان می‌آیند؛ فعالانی که از محیط‌زیست دفاع می‌کنند؛ روزنامه‌نگارانی که همچنان پرسش می‌کنند؛ هنرمندانی که حافظه جمعی را روایت می‌کنند و شهروندانی که می‌کوشند محله یا شهرشان را اندکی بهتر کنند.

همه این کارها سیاسی نیست، اما هیچ‌کدام نیز از زندگی عمومی جدا نیست. جامعه مدنی فقط چند سازمان رسمی و ثبت‌شده نیست. هرجا گروهی از مردم، بدون فرمان مستقیم قدرت و برای یک خیر عمومی، مسئولیتی را بر عهده می‌گیرند، نشانه‌ای از حیات مدنی وجود دارد.

رابرت پاتنام اندیشمند آمریکایی، این شبکه‌ها، عادت‌های همکاری و اعتماد متقابل را «سرمایه اجتماعی» می‌نامد؛ سرمایه‌ای که به مردم امکان می‌دهد برای منفعتی مشترک کنار یکدیگر قرار بگیرند. نکته مهم این است که سرمایه اجتماعی فقط اعتماد مردم به دولت نیست. ممکن است اعتماد به نهادهای رسمی کاهش پیدا کرده باشد، اما پیوند میان خانواده‌ها، همسایگان، همکاران، انجمن‌ها و گروه‌های محلی همچنان کار کند.البته نباید این حیات مدنی را بیش از اندازه رمانتیک کرد. جامعه مدنی ایران با محدودیت، مهاجرت، بی‌اعتمادی، فرسودگی و ضعف تشکل‌یابی مواجه است. اما زیر فشار بودن با وجود نداشتن یکی نیست. ایران هنوز جامعه‌ای زنده دارد؛ جامعه‌ای که همیشه منتظر دولت نمی‌ماند و در بسیاری از لحظه‌ها، خودش دست به کار می‌شود.

محمد بهشتی، چهره فرهنگی، برای توضیح این نسبت از مفهوم «اهلیت» استفاده می‌کند. اهلیت حاصل زندگی طولانی یک جامعه در یک سرزمین است؛ دانشی که در گذر زمان برای زیستن در آن به دست می‌آید. مردم در این هم‌نشینی تاریخی، سرزمین را از یک «فضا» به «جای» خود تبدیل می‌کنند و خود نیز اهل آن می‌شوند.شاید صورت دیگری از این اهلیت را بتوان در «رندی ایرانی» دید؛ نه رندی به معنای فریب‌کاری و فرصت‌طلبی، بلکه آن هوش تاریخی که به ایرانی آموخته است چگونه در میان تناقض‌ها زندگی را ادامه دهد: با قدرت کنار بیاید، بی‌آنکه تماماً شبیه آن شود؛ از روزهای دشوار عبور کند، بی‌آنکه حافظه‌اش را از دست بدهد؛ و در دل محدودیت، راهی برای ساختن، خندیدن و زنده‌ماندن پیدا کند.

این رندی، صفتی ذاتی برای همه ایرانیان و توضیحی آماده برای تمام رفتارهای تاریخی ما نیست. بیشتر نامی است برای یکی از شیوه‌های فرهنگی ادامه‌دادن زندگی در سرزمینی که دوره‌های آرامش آن بارها با جنگ، آشوب، خشکسالی و ناامنی گسسته شده است. ایرانی گاه چیزی می‌گوید، چیزی دیگر در دل نگه می‌دارد و در لحظه‌ای تاریخی، رفتاری نشان می‌دهد که با هیچ‌یک از آن دو کاملاً یکسان نیست. شاید به همین دلیل است که نه رضایت ظاهری او همیشه به معنای همراهی است و نه نارضایتی آشکارش الزاماً به معنای بریدن از ایران.

این توان ادامه‌دادن را می‌توان در صورت‌های گوناگون زندگی ایرانی دید؛ در خوی، گرد نام شمس، یا در بوشهر، میان خاطره مقاومت و صدای موسیقی. خوی و بوشهر نماینده همه ایران نیستند؛ اما هرکدام پنجره‌ای به بخشی از آن‌اند. یکی از مرز، عرفان و حافظه سخن می‌گوید و دیگری از دریا، مقاومت، موسیقی و زندگی. تفاوت‌های محلی در اینجا رقیب ایران نیستند؛ شیوه‌های گوناگون زندگی‌کردن در ایران‌اند.

گذشته هم فقط در کتاب‌ها باقی نمی‌ماند. در خانواده، آیین، بنا، شعر، موسیقی و روایت یک شهر ادامه پیدا می‌کند. موریس هالبواکس این وضعیت را «حافظه جمعی» می‌نامید و یان آسمن توضیح می‌داد که چگونه خاطره‌ها از طریق متن‌ها، تصویرها، آیین‌ها و نمادها از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند و بخشی از هویت جمعی را می‌سازند. 

به همین دلیل، واکنش یک جامعه به خطر فقط حاصل محاسبه سیاسی همان روز نیست. در لحظه تهدید، خاطره، غرور، ترس، تجربه نسل‌ها و احساس تعلق هم وارد میدان می‌شود. نظریه هویت اجتماعی نیز به زبان دیگری همین نکته را توضیح می‌دهد: آدم‌ها همیشه فقط به‌عنوان فرد تصمیم نمی‌گیرند؛ گاهی احساس عضویت در یک «ما» بر رفتارشان اثر می‌گذارد.

اما هیچ تضمینی وجود ندارد که ایرانیان در هر بحرانی یکپارچه شوند. تهدید گاهی مردم را به هم نزدیک می‌کند و گاهی شکاف‌های پیشین را عمیق‌تر می‌سازد. نوع تهدید، رفتار حکومت و میزان اعتماد عمومی در نتیجه تعیین‌کننده‌اند.

تعلق ملی هم منبعی پایان‌ناپذیر نیست که بتوان مدام از آن برداشت کرد، بی‌آنکه حقوق مردم به رسمیت شناخته شود.جامعه‌ای که صدایش شنیده نشود، تبعیض را تجربه کند و خود را در تصمیم‌های مهم بی‌اثر ببیند، به‌تدریج بخشی از پیوندهایش را از دست می‌دهد. توان ایرانیان

برای دوام‌آوردن نیز نباید بهانه‌ای برای تحمیل رنج بیشتر باشد. مردم حق دارند فراتر از زنده ماندن، حق دارند خوب زندگی کنند، امنیت و رفاه داشته باشند، آزاد باشند و در ساختن آینده خود سهم داشته باشند.بااین‌همه، شناخت ناقص ایران دو خطای بزرگ به وجود آورده است. در داخل، گاهی از مشاهده همبستگی ملی، رضایت سیاسی نتیجه گرفته می‌شود. در خارج، از مشاهده نارضایتی سیاسی، آمادگی مردم برای فروپاشی، تجزیه یا استقبال از مداخله خارجی. یکی از ایران، جامعه‌ای همیشه وفادار به قدرت می‌سازد و دیگری، جامعه‌ای آماده بریدن از سرزمین. ایران واقعی اما جایی میان این دو تصویر زندگی می‌کند.

برای فهم ایران باید هم صدای نارضایتی را شنید و هم صدای زندگی را؛ هم نمودارها را دید و هم آنچه بیرون از نمودارها جریان دارد؛ هم افکار عمومی را سنجید و هم جامعه مدنی، حافظه تاریخی و رفتار مردم در لحظه‌های دشوار را شناخت.

استاد محمدعلی اسلامی ندوشن در واپسین هفته‌های زندگی گفت: «ایران هرگز تنها نخواهد ماند.» این جمله نه پیشگویی است و نه مجوز آسوده‌خیالی حکومت‌ها. ایران تنها نمی‌ماند تا وقتی جامعه‌اش زنده است؛ تا وقتی مردمش می‌توانند نقد کنند، کنار یکدیگر قرار بگیرند، چیزی بسازند و میان حکومت و سرزمین تمایز بگذارند.

ایرانی که نظرسنجی‌ها نشان نمی‌دهند، نقیض ایرانی که نظرسنجی‌ها نشان می‌دهند نیست؛ همان آدم است، در موقعیتی دیگر: خسته و منتقد، گاه خشمگین و ناامید، اما همچنان در حال زندگی، ساختن و بازتعریف نسبت خود با این سرزمین.ممکن است با بسیاری از آنچه در ایران می‌گذرد مخالف باشد، اما هنوز ایران را خانه خود بداند.همین «هنوز»، یکی از مهم‌ترین واقعیت‌های اجتماعی ایران امروز است.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

نظرات

  • منتشرشده: 1
  • در انتظار بررسی: 0
  • غیرقابل انتشار: 0
  • سحرگومانی IR ۱۰:۱۸ - ۱۴۰۵/۰۷/۲۲
    تکرارتاریخیست بی گمان

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی